close
تبلیغات در اینترنت
کلاهی که بهنام سیزده ساله بر سر عراقی‌ها می‌گذاشت!

درحال بارگذاری ....
به هایپرتمپ خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : کلاهی که بهنام سیزده ساله بر سر عراقی‌ها می‌گذاشت!

کلاهی که بهنام سیزده ساله بر سر عراقی‌ها می‌گذاشت!

تاریخ ارسال پست:
یکشنبه 16 مهر 1391
نویسنده:
Admin
تعداد بازدید:
59

13910711000328 PhotoA کلاهی که بهنام سیزده ساله بر سر عراقی‌ها می‌گذاشت!

موهایش را آشفته می‌کرد و گریه کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد.

 شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد.

13910711000328 PhotoA کلاهی که بهنام سیزده ساله بر سر عراقی‌ها می‌گذاشت!

موهایش را آشفته می‌کرد و گریه کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد.

 شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد.

 عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنایم برمی‌داشت و بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.

 یک اسلحه به غنیمت گرفته بود. با همان اسلحه هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت می‌کرد. به او گفتند باید اسلحه را تحویل دهی. می‌گفت به شرطی اسلحه را می‌دهم که حداقل یک نارنجک به من بدهید.

 پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این، یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند. یکی گفت: دلم برای اون عراقی‌های مادر مرده می‌سوزه که گیر تو بیفتند. بهنام خندید. برای نگهبانی داوطلب شده بود. به او گفتند “یادت باشه به تو اسلحه نمی‌دهیم‌ها!” بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت “ندهید. خودم نارنجک دارم!” با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را درآورد.

 منابع: فارس ، نوید شاهد

کلمات کلیدی

کلاهی که بهنام سیزده ساله بر سر عراقی‌ها می‌گذاشت!

آزادسازی خرمشهر

بهنام محمدی

جنگ تحمیلی

خرمشهر

دفاع مقدس

شهید بهنام محمدی

هشت سال دفاع مقدس

کانون قرآن صفادشت

کانون قرآن و عترت صفادشت

کانون قرآن و عترت به سوی بهشت صفادشت

کانون قرآن و عترت به سوی بهشت

پایگاه اطلاع رسانی کانون قرآن وعترت

پایگاه اینترنتی کانون قرآن وعترت

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی